تبلیغات
شعر و ادبیات رودان، هرمزگان و ایران

شعر و ادبیات رودان، هرمزگان و ایران
تقدیم به همه ی آنهایی که نفس میکشند با عشق؛ تا عشق 
قالب وبلاگ
نظرسنجی- لطفا شرکت کنید
نظر شما در مورد کتاب جلال صفایی پور "خودم نقطه اسمم را پاک می کنم" چیست؟





 

چسب را پیچیدم دور انگشت اشاره ام دستم  را بردم  زیر کت مشکی ام   بشقاب نارنگی را برداشتم قطره های خون لبه سفید میوه خوری را قرمز کرده بود با لایه زیری کت خون تازه را پاک کردم با سرعت به سمت یخچال برگشتم کشو را کشید م دو نارنگی بزرگ برداشتم با نوک کفشهام ؛ کشو را جا دادم، سرم را برگرداندم سمت هال آرک بزرگ آشپزخانه جلو دیدم را  گرفته بود بشقاب را روی اپن گذاشتم نارنگی پوست کنده خونی را انداختم  کف آشپز خانه ؛ اگه نیلوفر می دید پدرم را در می آورد! یکی یکی کشو ی  کابینت ها را  دنبال کارد تمیز کشیدم سرآخر سینک ظرفشویی را وارسی کردم؛  زیر لب غریدم :خیلی شلخته ای نیلوفر..همه حواسم به لعیا بود..لعیا!! تو این شش ماه آشنایی سابقه نداشت اینقدر ساکت یک جا بنشیند ..از  خیر پوست گرفتن نارنگی گذشتم سرامیک های کف آشپزخانه  پر از جای کفش هایم بود ؛فکر کردم به نیلوفر می گویم مانی با کفش های  من تو آشپز خانه راه رفته ..نیلوفر شلخته..حواسم پیش لعیا بود بشقاب را برداشتم با یک خیزخودم را به وسط هال رساندم  لعیا برخلاف دفعه های  قبل که می آمد پیش نیلوفر و راحتترین قسمت مبل را انتخاب می کرد کز  کرده بود کنار آباژور بلند لاله ای ؛و اگر خیلی دقت نمی کردی متوجه حضورش نمی شدی ..لبخندی به لب آوردم و بشقاب نارنگی را گذاشتم روبه رویش ؛ نشستم کنارش ؛برای اینکه سکوت را بشکنم دستم را نشانش  دادم:ببین داشتم برات نارنگی پوست می کندم ،خندیدم؛لعیا انگار حرفم را  نشنیده موبایلش را برداشت شاید به ساعت روی دیوارهم اعتماد نداشت  پیش خودش فکر کرد  تا حالا همه متوجه غیبت او شده اند غیبت بی سابقه  او و فهیم..فهیم!! کنترل ال ای دی را برداشتم؛ یکی بالا دوتا پایین ..

فکر کردم اگه نیلوفر بیاد اتاقم و ببینه نه من هستم نه لعیا..نه نه ..به نیلو گفته بودم امروز زود می رم  جایی کار دارم بعد مانی رو از مهد میبرم خونه ..با این فکر کمی جابه جا شدم؛ لعیا زل زده بودبه بشقاب نارنگی  فکر  کرد م از کجا شروع کنم ؛ لعیا تو حرفای روزمره گفته بود عاشق نارنگیه و متنفر از پوست کندن راحتش ؛بشقاب را کشید م جلو خودم  خندیدم آنقدر مصنوعی که استرس بیشتری به لعیا وارد شد..

کارد را برداشتم نارنگی بزرگتر را انتخاب کردم  شروع کردم  به پوست گرفتن؛ زیر چشمی او را می پاییدم چشمهای مشکی زاغ و ابروهای کوتاه و بینی ..نه..فقط لب ها ؛لب های لعیا را دوست داشتم وقتی قرمزشان  می کرد همان روزی که ترفیع گرفته بود؛ وقتی صورتی  اشان می کرد  روزی که کارمندان شرکت برای تفریح رفته بودند کوه ؛وقتی هیچی نمی زد  بهشان روزی که مادرش مرده بود .. چشمهاش گریه می کردند لبهاش ولی  همیشه می خندیدند حتا موقع هایی که خودش نمی خندید حتا روزی که  مادرش مرده بود..

نارنگی را گذاشتم  تو بشقاب ؛ بشقاب را گذاشتم درست روبه رویش؛ لعیا  داشت کفشهایم  را نگاه می کرد و دستهایش را می فشرد به هم ..

..گفت :آره می آیم

گفت :خیلی وقته که اونم دوسم داره از روز تولد مانی که همه شرکتی ها  دعوتم بودند ..آمدم بگویم منو نیلو اصلا تفاهم نداریم و آنشب زورکی فقط  محض مانی با هم بودیم ولی یادم آمد آنشب کلی با نیلوفر رقصیدم و جلو همه گفتم چقد دوسش دارم..لعنتی من..لعیا پرید فهمیدم داد زده ام دستش را گرفتم آرام گذاشتمش روی مبل هنوز ترس تو چشماش بود

لبهاش ولی می خندیدند انگار فقط لبهاش ازم نمی ترسیدند.. دستم را  گذاشتم رو شانه اش نفس عمیقی کشید گفتم: نارنگی دوست داشتی فکر  نکن یادم رفته ؛ یک قاچ نارنگی برداشتم آرام بردم نزدیک دهانش ولی لب هایش را باز نکرد قاچ نارنگی را آرام کشیدم رو لبش ..نیلوفر دو تا  ماتیک رو هم می زد بعد لباشو برق می نداخت ولی لبای نیلو خیلی نازک  بودند لعیا وقتی نمی خندید هم می خندید لبای گوشتی قشنگی ..

آروم گفت :چه رنگی؟

با اندوه گفتم همه رنگی ..همه رنگی دوسشون دارم.. بیشتر قرمز..دستم را  بالا آوردم روبه روی چشمهام زل زدم به قاچ نارنگی ؛سرش را آرام تکان داد :  تو هم مث همه؛ همه فقط می خوان براشون ..ادامه حرفش را خورد و  لبخندی  تحویلم داد قاچ نارنگی را لمس کردم تو دستم نباید فکر بد می کرد  درباره ام؛ من زن و بچه ذازم ..گفتم فقط لبات..چسب دستم باز شده بود  و خون کم کم می ریخت رو قاچ نارنگی  ..دیگر استرس نداشتم لعیا هم  همینطور؛آرام بلند شد کیف و موبایلش را برداشت چشمهایم را بستم ؛لعیا در  را بست؛ با گریه  قاچ نارنگی را خوردم.  

 




طبقه بندی: داستان رودان، زهرا صامتی،
برچسب ها: داستان کوتاه، داستان فارسی،
[ شنبه 28 بهمن 1391 ] [ 07:46 ق.ظ ] [ سارا ش ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

شاید مقدمه


آمدیم در فضای شعر و ادبیات برای ادای دین به شاعران و نویسندگان این مرز و بوم باشد که هر کدام از این عزیزان دریایی وسیع باشند در تاریخ ادبیات ایران زمین...

به درد بخورها
بازدیدهای شما
حضور امروز : نفر
حضور دیروز : نفر
كل دیدنها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :